تبليغاتX
خانه داستان مازندران

پاییز اگر باشد نم نم بارانی اگر ببارد همراه با بادی که بخورد به تک درخت حیاط و برگهایش را از جا بکند و با خود ببرد به سمتی آسایشگاه چشم می شود پشت پنجره های نرده خورده و خیره می شود به باران به باد به تک درخت حیاط . شب را آسایشگاه با ناله ها و هق هق های گاه و بی گاه غریبه ای سپری کرد و چشم بر هم نگذاشت چمباتمه زده روی تخت و خیره شده به باران به درخت . کسی گفت : آرزو صدای خرت خرت دمپایی را روی راه پله ها شنید . اشرف آینه را گذاشت روی فرش پلاسیده زیر زمین .

- امشب مهمان دارم می خوام به خودت برسی

چشمکی زد و رفت . آرزو دلش می خواست توی حیاط خانه اش باشد و ژانکر بچرخد توی حیاط دور حوض دور آرزو و بعد دستش را بگذارد روی سرش دراز بکشد کف حیاط و بگوید : داره می چرخه ، داره می چرخه ، داره می چرخه ، مادر چادرش را ببندد دور کمرش.

- بلند شو امیر لباست کثیف می شه

- من امیر نیستم . من ژانکرم . می گم سلام می گن جا تو خیس نکنی ژانکر؟ می گم دِدِدِ بابا دِدِدِ مامان

- چند سالته؟

- پونزده

- حیف تو نیست

مادر گفت : حیف من که تو خونه توأم

پدر نشست روی ایوان . کت اش را انداخت روی شانه هایش و زل زد به صورت مادر انگار که بخواهد صورتش را برای همیشه توی چشمان سیاهش نگه دارد.

- حالا چه بلایی سرم می آد؟

انگار صدای خودش را از جایی دور می شنید حس کرد چانه اش لرزید.

- یه مدت اینجا می مونی تا تکلیفت روشن شه

زن سرش خم بود و در پرونده ی قهوه ای رنگ دنبال چیزی می گشت.

اشرف گفت : خیالتان راحت

مادر گفت : خدا خیرتان بده ... جز شما کسی رو ندارم

آرزو کز کرده بود گوشه ی اتاق . صدای قل قل قلیان آزارش می داد. دودی که از میان لبهای گوشتالود اشرف بیرون می آمد آزارش می داد. دیوارهای گچ و خاک شده خانه که آنهمه چشم بر آن نقاشی شده بود آزارش می داد.

ظهر رفت توی حیاط آسایشگاه صبحی که آورده بودنش سرش خم بود با ابروهای درهم کشیده حالت کسی را داشت که دلش می خواست فریاد بزند اما نمی توانست حالا فرصت این را داشت که نگاهی به حیاط بیاندازد و نوشته های روی دیوار را بخواند.

«هست شب یک شب دم کرده و گرم»

«دوستت دارم ای سیاهی شب چون مثل زندگی من تیره و ترسناکی»

و آنهمه اسم که بر دیوار بود با امضاء های متفاوت و تاریخ ها را دید . یکی از زغال ها که پایین دیوار بود را برداشت خواست کنار اسم ها ، اسم خودش را بنویسد.

کنار فتانه ، آسیه ، مرضیه ، رزیتا دختر مو فرفری.

بدون اینکه چیزی نوشته باشد زغال را رها کرد پایین دیوار.

اشرف گفت : خیالتان راحت.

مادر گفت : خدا خیرتان بده ... جز شما کسی رو ندارم و چادرش را انداخت روی سرش و آرزو را بغل کرد و گونه اش را بوسید و تا آرزو آمد کتابهایش را گوشه ی زیر زمین بچیند مادر رفته بود . آرزو ساعت های متوالی می نشست کنار پنجره ی زیر زمین و خیره می شد به کفترهای خانه ی اشرف. کفترها گاه جمع می شدند کنار پنجره و گاه منقارهاشان را می زدند به شیشه تا حرفی یا صدایی را به گوش آرزو برسانند.

مادر گفت : این آخرین باره

چادرش را انداخت روی سرش و کیف را برداشت . پدر نشسته بود گوشه ی اتاق و پشت سر هم سیگار می کشید . آدرس رو گرفتی؟

مادر چیزی نگفت کاغذ تا شده را از روی طاقچه اتاق برداشت . دست ژانکر که ایستاده بود کنار پنجره را گرفت . آ... آ... آ...

در اتاق را آنقدر محکم بهم کوبید که گلدان روی طاقچه تکان خورد.

اشرف گفت : چشمک بزن

دست آرزو را گرفته بود و می کشیدش توی کوچه ها . مرد جوانی که از رو به رو آمده بود از کنارش بی تفاوت رد شد.

- دِ لا مصب چیزی بگو ... چشمک بزن

آفتاب نورش را پاشیده بود روی کوچه ها . آرزو سرش را خم کرد . خواست چیزی بگوید . اما همانطور ساکت با دستی که بازویش را گرفته بود می گشت .

- شده تا شب می چرخونمت ... چشمک بزن

آن بازوها که انگار می خواست بترکد دو دست لاغرش را چسبانده بود روی زمین . موهای فرفری مرد روی گردن آرزو بود . تمام تنش عرق کرده بود . گرمش بود . حس کرد دارد آتش می گیرد . سینه های کوچکش مدام بالا و پایین می رفت .  بسه ، بدم می آد.

مرد لبخند زد و میان پاهایش را بوسید . اشرف گفت : چشمک بزن .آفتاب نورش را پاشیده بود روی صورت آرزو ، به مرد مو فرفری که پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و روی بازوهایش خال کوبی شده بود چشمک زد . مرد خندید و با اشرف دست داد. مثل آدم هایی که می آمدند کنار در و به پدر دست می دادند و چیزی را از میان دست هایش می گرفتند . آنوقت آرزو که گوشه ی کت پدر را گرفته بود خودش را کنار می کشید تا مردها بروند توی خانه و بعد پشت سرشان می رفت تا سرنگ های کف حیاط را بشمارد و یا فندکی جا مانده را خاموش و روشن کند. باران نم نم و یک ریز می بارد روی شیشه و خطی می کشد گاه مورب گاه صاف.باد زوزه می کشد و برگهای درخت را توی حیاط می چرخاند . ژانکر دور خودش  می چرخید و به مردها و زنهایی که توی کوچه ایستاده بودند سلام می کرد . پدر توی ماشین نشسته بود و دو دست بسته اش را گرفته بود روی صورتش. مادر لب حوضه نشسته بود و می زد روی سرش . آرزو کیف مدرسه اش را انداخت جلوی پای زنهایی که کنار مادر ایستاده بودند. حالا ساعت هاست نشسته روی تخت و خیره مانده به باران به درخت.

 نویسنده :علی سروی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:21 توسط نویسندگان مازندران |

الف:دومین همایش خانه داستان مازندران ۳۰ بهمن ماه سالجاری ساعت ۱۴:۳۰ الی ۱۷:۳۰در حوزه هنری استان(ساری) برگزار می شود.

ب:اولین همایش خانه داستان در بابلسر برگزار شده بود که جا دارد همین جا از احسان ضرابیان و خانواده محترم قلی زاده که تلاش زیادی برای برپایی این همایش انجام داده بودنند تقدیر و تشکر کنم

ج:دومین همایش خانه داستان به بررسی روند داستان نویسی مازندران از ابتدا تا به حال اختصاص دارد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 15:27 توسط نویسندگان مازندران |

با سلام

این وبلاگ از این به بعد با داستان های نویسندگان مازندرانی به روز خواهد شد

و اخبار خانه داستان را به اطلاع عموم می رساند

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:48 توسط نویسندگان مازندران |